اگرچه ديدن تو اوج موجي از شاديست هميشه رفتن تو قصه ي غم انگيز يست كسي گره زده چشم مرا به چشمانت به جز تو و من و باران كسي در اينجا نيست قبول كن كه تو چندي است بي وفا شده اي قبول كن كه دلت مدتي است با ما نيست قبول كن كه نفس هاي عاشقت ديگر شبيه موج زدنهاي تند دريا نيست قبول مي كنم اين را زمانه بد شده است وگرنه آخر عشق من و تو اينجا نيست به زحمتش نمي ارزد كه تيغ برداري براي كشتن من يك اشاره هم كافي ست
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:47 توسط شقایق سلیمان نژاد |
با پوزش از اینکه یه کمی دیر به روز کردم یه غزل محاوره ای رو در معرض قضاوت می گذارم
می دونم دریا همیشه ماهیاشو دوس داره
مث مادر که همیشه بچه هاشو دوس داره
وقتی بارون می زنه موجای سرکش می سازه
صدای خندیدن گوش ماهیاشو دوس داره
می دونم دریا بزرگه ولی با اون عظمت
حتی اون سنگریزه ی بی ادعاشو دوس داره
تو همون دریای مهربون و با سخاوتی
منم اون ماهی کوچیک که خداشو دوس داره
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:3 توسط شقایق سلیمان نژاد |
و عرض ارادتی به خورشید کربلا
...........
شبهای بعد از تو خاموش ،شبهای بعداز تو سردند
اینجا پس از تو دو چشمم ، تندیس اندوه و دردند
نفرین به این لحظه هایی کز یادشان رفته نامت
از یادشان رفته ان شب با روشنایت چه کردند!!!
نفرین بر آب و بر آتش ،وقتی تو لب تشنه هستی
وقتی که گلهای باغت ، با تشنگی در نبردند
وقتی قرار است سیبی نارس بیفتد ز شاخه
دستان سقای تشنه ، با مشک پر برنگردند...
...
هر قدر می گویم از ، تو انگار چیزی نگفتم
این واژه های شکسته دور نگاهت بگردند
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 2:17 توسط شقایق سلیمان نژاد |
اگر چه نیستی و من هنوز پشت پنجره
به غصه خیره میشوم به روز پشت پنجره تو ابتدای رفتنی به فصلهای بعد از این و فکر هم نمی کنی به سوز پشت پنجره به چشمهای من که شب تورا بهانه میکند و یاد می کند ز نیمروز پشت پنجره تو خیره میشوی به بادها به رقص قاصدک به رنگهای روشن بلوز پشت پنجره ... بیا به سمت لحظه ها که بوی گریه میدهم بیا مرا صدا بزن به روز پشت پنجره...
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 1:45 توسط شقایق سلیمان نژاد |
... رفتی و بی پناهی من را رقم زدی چشمان بی گناه مرا رنگ غم زدی من سالهاست مانده ام و درد میکشم از تیر غربتی که به بال و پرم زدی هستی من به شوق تو بودم به شوق عشق از من مرا گرفتی و رنگ عدم زدی از من مرا گرفتی و دادی به دست باد بر تکه تکه های غرورم قدم زدی رفتی و بی پناهی من نقل قصه هاست رفتی و حال و روز مرا هم به هم زدی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:27 توسط شقایق سلیمان نژاد |
............................................................
زن ازترانه های گیج خیابان رد می شود با مانتویی قهوه ای
خیابان از چشمهای خاکستری زن
ازبوی غریزه های ناکام تا شکل ورم کرده دخترهای عاشق
تا تف کردن به صورت خدایان نامریی
به اجتهاد کدامین قانون عاشق باشد؟
زن در خیابان گم میشود خیابان در موهای تاب خورده زن
لعنت ابدی بر این دستهای دیوانه...
باران عادلانه نمی بارد!
اجاق های سرد خاطره و سوسکها که اکسیژن را تمام میکنند
هوا زیر پوست ورم کرده زن خالی میشود
شب ازعابران خسته خواب الود...
چه خفقانی ؟ نام اول مرا چه کسی به خاطر می اورد؟
ماه یا خورشید؟
.....تنش را درگدایی خوشبختی فراموش میکند
عدالت از کدام سو می وزد؟
زن ازچراغهای قرمزعبورمی کند
تکه های خیس خورده نان وزنبیل زن
شاعرازنوشتن سر بازمیزند ...زن اززندگی...
وشهرشبیه قمقمه ای خالی هوا را جستجو میکند
پیاده روهای پرازادمکهای خندان/مغازه های شلوغ/پالتوهای پوست/پوتین های چرم...تابلوهایی که
درچشمهای زن جا می ماند و مرگ اسم اول تمام ارزوهاست
کدام پیامبربرخیره سری فرعونها قیام میکند؟ابلیس برتخت اسمان...
از موریانه های گرسنه فرارنمیکند
خواب چند لایه ی اقاقی ها را می اشوبد و چیزی پشت پرچینها می شکند بر شبهای سرد فراموشی
لکنت زبان شاعر و سقوط چشمهای میشی زن
و او که فریاد میزند من عاشقم من عاشقم و سوسکها که اکسیژن را می بلعند و تمام می کنند
من عا...ش...قم
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:29 توسط شقایق سلیمان نژاد |
چه تنهایی بزرگی مایا !
و فصل ها را که مدام عوض می شوند ...
چقدر به نامه های گذشته ات اعتماد کردم
و باران را گذاشتم برای تنهایی ...
چه سکوتی شبم را بهانه میگیرد
تو حالا زمان را فراموش می کنی
و سال ها را که میگذرند ...
به اتفاق تمام عشق های جهان پیر می شوی
و من گذشته را با عصا قدم می زند
چه روزهای مشترکی ...
چه اشک های مشترکی ...
بیهوده سعی می کنم فراموشت کنم
هنوز دریا موج می زند و باد موهای مرا پریشان می کند
هنوز من شعر می خواند و تو ان سوی
ازدهام ادم ها لبخند می زنی
و دریا
که هق هق شاعری مچاله را تعارف می کند ...
باورم نکردی مایا
باورم نکردی و شانه های کاغذیم جز ویران
شدن قسمتی نداشت
از پشت شیشه های خیس جهان
خداحافظی را دست تکان می دهی
و ابرهای جهان گریه سر می دهند
چه دریای سرگردانی شده ام مایا !
با روسری ابی و دستمال سپید
هی بهانه می شوم بی ستاره
و برهنه به دیدار افتاب امیدوار
می دانم این نامه را نمی خوانی
و چشم های مه زده ی من بر صندلی خالی ...
به جاده های گذشته چشم می دوزم
و نامه های تو را باد می برد ...............
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 4:27 توسط شقایق سلیمان نژاد |
پس از تو هاله ای افتاد روی صورت ماه سیاه شد جلوی چشم لحظه ها ناگاه چه سر نوشتی ! انگار سهم من این شد قدم به راه تو بگذارم و شوم گمراه تو رفتی و همه ی برگها که افتادند تمام شهر شد از ماجرای ما اگاه برو که در من تنهای بی تو سرگردان دلی نمانده به دستت بیاورم ای ماه کجای این شب تیره نشسته ای حالا که از تو بی خبرند کلاغ های سیاه؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 3:8 توسط شقایق سلیمان نژاد |
من اهل زمینم - تو اهل بهشت چه کس بود تقدیر ما را نوشت؟! نوشت اینکه تو اسمانی شوی من اما اسیر گل و خاک و خشت من و تو دو تندیس کفر و یقین تو و من دو معنای زیبا و زشت من الوده گشتم به گندم ولی تو ماندی همان خوب نیکوسرشت دلم بی نگاهت قراری نداشت و غافل از این بازی سرنوشت که تقدیر چشمان مست تو را برای کس دیگری می نوشت... - همین بود اری سزای کسی که با سر کشی رانده شد از بهشت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 3:7 توسط شقایق سلیمان نژاد |
بستند دستهای دل تیره بخت من باران کجاست تا که نمیرد درخت من ؟! انقدرامدی که نگاه تو سالهاست دیگر نفوذ کرده در این قلب سخت من جز تو که چشمهات جسورند هیچ کس چشم طمع ندوخته بر تاج و تخت من باور نمیکنم که تو با دست دوستی برداشتی تبر و شکستی درخت من شاید خدا به بی کسی ام پی نبرده بود وقتی گذاشت دست تو را توی دست او وقتی که چشم های تو از من بریدو رفت زل زد به چشم های فریبا و مست او دیگر دل شکسته ی من خوش نمی شود جز اینکه با خبر بشود از شکست او ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 4:5 توسط شقایق سلیمان نژاد |