تبليغاتX
ادبی
شعر و متن ادبی
 
اگر چه نیستی و من هنوز پشت پنجره

به غصه خیره میشوم به روز پشت پنجره

تو ابتدای رفتنی به فصلهای بعد از این

و فکر هم نمی کنی به سوز پشت پنجره

به چشمهای من که شب تورا بهانه میکند

و یاد می کند ز نیمروز پشت پنجره

تو خیره میشوی به بادها به رقص قاصدک

به رنگهای روشن بلوز پشت پنجره

...

بیا به سمت لحظه ها که بوی گریه میدهم

بیا مرا صدا بزن به روز پشت پنجره...

|+| نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در شنبه سی ام دی 1385  |
 

...

رفتی و بی پناهی من را رقم زدی

چشمان بی گناه مرا رنگ غم زدی

من سالهاست مانده ام و درد میکشم

از تیر غربتی که به بال و پرم زدی

هستی من به شوق تو بودم به شوق عشق

از من مرا گرفتی و رنگ عدم زدی

از من مرا گرفتی و دادی به دست باد

بر تکه تکه های غرورم قدم زدی

رفتی و بی پناهی من نقل قصه هاست

رفتی و حال و روز مرا هم به هم زدی...

|+| نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385  |
 
 
بالا