بستند دستهای دل تیره بخت من
باران کجاست تا که نمیرد درخت من ؟!
انقدرامدی که نگاه تو سالهاست
دیگر نفوذ کرده در این قلب سخت من
جز تو که چشمهات جسورند هیچ کس
چشم طمع ندوخته بر تاج و تخت من
باور نمیکنم که تو با دست دوستی
برداشتی تبر و شکستی درخت من
شاید خدا به بی کسی ام پی نبرده بود
وقتی گذاشت دست تو را توی دست او
وقتی که چشم های تو از من بریدو رفت
زل زد به چشم های فریبا و مست او
دیگر دل شکسته ی من خوش نمی شود
جز اینکه با خبر بشود از شکست او ...
|
+| نوشته شده توسط
شقایق سلیمان نژاد در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
|