تبليغاتX
ادبی -
شعر و متن ادبی
 

پس از تو هاله ای افتاد روی صورت ماه

 

سیاه شد جلوی چشم لحظه ها ناگاه

 

چه سر نوشتی ! انگار سهم من این شد

 

قدم به راه تو بگذارم و شوم گمراه

 

تو رفتی و همه ی برگها که افتادند

 

تمام شهر شد از ماجرای ما اگاه

 

برو که در من تنهای بی تو سرگردان

 

دلی نمانده به دستت بیاورم ای ماه

 

 

کجای این شب تیره نشسته ای حالا

 

که از تو بی خبرند کلاغ های سیاه؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه هفتم تیر 1385  |
 
 
بالا