تبليغاتX
ادبی -
شعر و متن ادبی
 
چه تنهایی بزرگی مایا !


چقدر به نامه های گذشته ات اعتماد کردم


و باران را گذاشتم برای تنهایی ...


چه سکوتی شبم را بهانه میگیرد


تو حالا زمان را فراموش می کنی

و فصل ها را که مدام عوض می شوند


و سال ها را که میگذرند ...


به اتفاق تمام عشق های جهان پیر می شوی


و من گذشته را با عصا قدم می زند


چه روزهای مشترکی ...


چه اشک های مشترکی ...


بیهوده سعی می کنم فراموشت کنم


هنوز دریا موج می زند و باد موهای مرا پریشان می کند


هنوز من شعر می خواند و تو ان سوی


ازدهام ادم ها لبخند می زنی


و دریا


که هق هق شاعری مچاله را تعارف می کند ...


باورم نکردی مایا


باورم نکردی و شانه های کاغذیم جز ویران


شدن قسمتی نداشت


از پشت شیشه های خیس جهان


خداحافظی را دست تکان می دهی


و ابرهای جهان گریه سر می دهند

...
چه دریای سرگردانی شده ام مایا !


با روسری ابی و دستمال سپید


هی بهانه می شوم بی ستاره


و برهنه به دیدار افتاب امیدوار


می دانم این نامه را نمی خوانی


و چشم های مه زده ی من بر صندلی خالی ...


به جاده های گذشته چشم می دوزم


و نامه های تو را باد می برد ...............

 

|+| نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در شنبه یکم مهر 1385  |
 
 
بالا