...
رفتی و بی پناهی من را رقم زدی
چشمان بی گناه مرا رنگ غم زدی
من سالهاست مانده ام و درد میکشم
از تیر غربتی که به بال و پرم زدی
هستی من به شوق تو بودم به شوق عشق
از من مرا گرفتی و رنگ عدم زدی
از من مرا گرفتی و دادی به دست باد
بر تکه تکه های غرورم قدم زدی
رفتی و بی پناهی من نقل قصه هاست
رفتی و حال و روز مرا هم به هم زدی...
|
+| نوشته شده توسط
شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
|