تبليغاتX
ادبی -
شعر و متن ادبی
 

...

رفتی و بی پناهی من را رقم زدی

چشمان بی گناه مرا رنگ غم زدی

من سالهاست مانده ام و درد میکشم

از تیر غربتی که به بال و پرم زدی

هستی من به شوق تو بودم به شوق عشق

از من مرا گرفتی و رنگ عدم زدی

از من مرا گرفتی و دادی به دست باد

بر تکه تکه های غرورم قدم زدی

رفتی و بی پناهی من نقل قصه هاست

رفتی و حال و روز مرا هم به هم زدی...

|+| نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385  |
 
 
بالا