اگر چه نیستی و من هنوز پشت پنجره
به غصه خیره میشوم به روز پشت پنجره
تو ابتدای رفتنی به فصلهای بعد از این
و فکر هم نمی کنی به سوز پشت پنجره
به چشمهای من که شب تورا بهانه میکند
و یاد می کند ز نیمروز پشت پنجره
تو خیره میشوی به بادها به رقص قاصدک
به رنگهای روشن بلوز پشت پنجره
...
بیا به سمت لحظه ها که بوی گریه میدهم
بیا مرا صدا بزن به روز پشت پنجره...
|
+| نوشته شده توسط
شقایق سلیمان نژاد در شنبه سی ام دی 1385
|